مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

467

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بگذار تا مقابل روى تو بگذريم * دزديده در شمايل خوب تو بنگريم روى ار به روى ما نكنى حكم از آن تست * بازآ كه روى در قدمانت بگستريم ساعد نزد او رفته ، با يكديگر در باغ تفرج ميكردند . ساعد و سيف الملوك را كار بدينجا رسيد . و اما دولت خاتون و بديع الجمال چون بقصر درآمدند ، بديع الجمال بر تخت بنشست . و در پهلوى تخت ، منظره‌اى بود كه بباغ مىنگريست . آنگاه خادمان ، همه‌گونه ميوه حاضر آوردند . بديع الجمال با دولت‌خاتون ، ميوه همىخوردند و دولت خاتون ، لقمهء به دهان او همىگذاشت تا اينكه به قدر كفايت بخوردند . پس از آن حلواها حاضر آوردند . ايشان حلوا نيز بخوردند و دستها بشستند . در آن هنگام ، بديع الجمال از منظره كه در پهلوى تخت بود ، نظر بباغ كرده ، چشم بدرختان خرم و ميوه‌هاى گوناگون دوخته بود كه چشمش بسيف الملوك افتاد . ديد كه در باغ ، چون سرو مىخرامد و سرشك از ديده مىبارد و غزلهاى عاشقانه همىخواند . چون بديع الجمال در حسن و جمال سيف الملوك تامل كرد ، تير عشق او در دلش كارگر آمد و بحسرت و اندوه يار شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هفتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بديع الجمال چون سيف الملوك را ديد كه در باغ همىگردد ، روى بدولت خاتون كرده ، گفت : اى خواهر ، اين جوان كيست كه در باغ همىخرامد ؟ كيست اين ماه منور كه چنين ميگذرد * تشنه جان ميدهد و ماء معين ميگذرد دولت خاتون گفت : اى خواهر ، اگر جواز دهى ، او را درين مكان حاضر آورم . بديع الجمال گفت : اگر ميسر باشد ، حاضر آور . در آن هنگام ،